کد خبر 88290
۲۷ مهر ۱۳۹۰ - ۰۰:۰۰

طلایه داران عزت/43 هیس!

طلایه داران عزت/43 
 هیس!

یک روز من نگهبانی می دادم تا بچه ها دعا بخوانند. سرباز عراقی نمی دانم از کجا با خبر شد که یکهو از راه رسید و با غضب یک راست آمد سراغ من که جلو پنجره پاس می دادم. گفت:« چه خبر است؟» گفتم:« هیس! بچه ها دارند دعا می خوانند.» آخر دست خودم نبود. نمی توانستم دروغ بگویم. اوهم می دانست من دروغ نمی گویم. همیشه می گفت:« ید الله حرف هایش راست است.» آن بیچاره هم از افسر می ترسید. به من اعتماد کرده بود. بهش گفته بودم که تو برو سر پستت، خیالت راحت باشد. من نگهبانی می دهم. به محض اینکه افسر آمد، قطعش می کنیم که برای تو هم بد نشود. بالاخره دست به سرش کردم و رفت و بچه ها دعا را ادامه دادند. کتاب ییلاق سنگرها – ص12

برچسب‌ها